گوگولی مگولی

ی جورای جنبه طنز داره...

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زارکنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد......

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردنآرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پسآرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابرثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

.

.
.
و مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد.

نوشته شده در پنجشنبه 2 مرداد1393ساعت 1 قبل از ظهر توسط hossein| |

اول سوالارو بخونین بعد برین ادامه مطلب...

 

سوأل اول :
فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

سوأل دوم:
اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

 

سوأل سوم:
پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم
پنجمی چیه؟

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 18 خرداد1393ساعت 2 بعد از ظهر توسط hossein| |

صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟

- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
... ... ... ...
- نمیشه!

- چرا؟

- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!


...

سکوت

...

عمو حسن نداریم!

- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.

- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

- چشم بابا!

...

چند دقیقه بعد

...

- بابا جون گفتم.

- خوب چی شد؟

- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور
که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره
دیگه؟

- خوب عمو حسن چی؟

- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک
صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همون طور خوابیده!


- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره ******** نیست؟


- نه!

- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم...

نوشته شده در سه شنبه 16 اردیبهشت1393ساعت 9 بعد از ظهر توسط hossein| |

سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن !

بعد از انجام این کار دور هم جمع شدن ، زن فرانسوی گفت : به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی ، نه اتو و نه . . . خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم .
خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم !
روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .
روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .

زن انگلیسی گفت : من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار .
روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت .

زن ایرانی گفت : من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم !
اما روز اول چیزی ندیدم !
روز دوم هم چیزی ندیدم !
روز سوم هم چیزی ندیدم !

ولی خدا رو شکر روز چهارم با چشم چپ یکم دیدم!!!!

نوشته شده در جمعه 12 اردیبهشت1393ساعت 1 قبل از ظهر توسط hossein| |

 

دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه داشتن، تا جایی كه مردم فكر میكردن این دو نفر باهم برادرند. روزی روزگاری مسعود نقشه گنجی رو به محمود نشان داد و با هم تصمیم گرفتن كه به دنبال گنج برن. یك روز محمود و مسعود از خانواده شان خداحافظی كردن و رفتن. محمود نقشه ای در سر داشت كه وقتی به گنج دست پیدا كرد مسعود رو از سر راهش برداره و اونو بكشه. بعد از چند روز سختی به گنج رسیدند. و محمود طبق نقشه ای كه در سر داشت مسعود رو كشت و گنج رو برداشت و به خانه اش برگشت.
با آن گنج زندگی اش از این رو به آن رو شد. ولی زن مسعود كه فهمیده بود مسعود به دست محمود كشته شد با نا امیدی به شهر مهاجرت كرد و بعد از ادامه تحصیل در یك بیمارستانی به پرستاری مشغول شد. بعد از چند سال كه آبها از آسیاب افتاد محمود به دلیل بیماری به بیمارستان شهر میره و اونجا بستری میشه اتفاقا زن مسعود هم توی همون بیمارستان كار میكرد كه یكدفعه دید محمود توی یكی از اتاقها بستری هست.


رفت توی اتاق و مطمئن شد كه اونی كه بستری هست همون كسی هست كه شوهرش را كشت. اینجا بود كه زن مسعود به فكر انتقام افتاد. از اتاق بیرون رفت و یك سرنگ را پر بنزین كرد و آمد خودش را پرستار كشیك معرفی كرد و سرنگ پر از بنزین را در بدن محمود خالی كرد.


بعد از چند ثانیه حال محمود بد شد و عرق میكرد در این لحظه زن مسعود خودش رو معرفی كرد و به محمود گفت تو بودی كه همسرم رو كشتی و حالا من انتقام همسرم رو ازت گرفتم و در بدنت بنزین تزریق كردم. در این لحظه محمود از روی تخت پایین اومد زن مسعود فرار كرد و محمود به دنبالش می دوید و با چاقویی كه در دست داشت میخواست زن مسعود رو هم بكشه. زن مسعود بعد از پایین رفتن پله ها به بمبست رسید و دیگه راه فرار نداشت، محمود از راه رسید و با چاقویی كه در دست داشت زن مسعود رو تهدید به مرگ كرد، زن مسعود كه دیگه راه فرار نداشت تسلیم شد و روی زانو هایش افتاد و به محمود گفت منو بكش!
محمود نامرد هم دستان خود رو بالا برد و میخواست چاقو را در قلب زن مسعود فرو كند، زن مسعود چشمان خود را بست و محمود دستان خود را رها كرد ولی ناگهان در فاصله بسیار كم از قلب آن زن، محمود از حركت ایستاد. زن مسعود چشمان خود را باز كرد و دید كه محمود از حركت ایستاد و چاقو هم در دستانش هست. ازش پرسید كه چرا نمیزنی؟ محمود گفت: بنزینم تموم شد

نوشته شده در جمعه 23 اسفند1392ساعت 1 قبل از ظهر توسط hossein| |


آخرين مطالب
» ارزوی یک زن
» تست هوش قدیمی ولی جالب
» اشتباه گرفتم...
» ایرانی با غیرت
» مسعود و محمود...
» جوونای امروز...

Design By : RoozGozar.com